Tuesday, 1 May 2012

میرحسین، معلم آزادگی



دنیای کوچک ما تاب و تحمل بزرگیش را نداشت،او معلم آزادگیست..

در خیال کوچکشان او را به زنجیر کشیده اند، زنجیری به وسعت حصری چند صد روزه، غافل از بال هایی که در آسمان اندیشه های سبزلحظه ای ازپرواز دست نخواهند شست،آن هم بال های پرنده ای سبک بال که در کوچکترین فرصت هایش فریاد ایستادگی سر میدهد؛ «دخترانم بدانید چیزی تغییر نکرده و من بر سر خواسته های پیشینمان کماکان ایستاده ام»...


میر حسین موسوی، تنها بزرگمردیست که مردم از روی صمیمیت او را به نام کوچک می شناسند. فردی متدین، کسی که به آرمان هایی اعتقاد داشت و دارد که هیچ گاه جامه عمل را به تن ندید. او 20 سال به گوشه ای نشست و نظاره گر به یغما رفتن خواست مردم بود ، همان مردمی که در انقلاب 57 فریاد می کشیدند تا فرش را جایگزین تخت پادشاهی کنند و آزادی واقعی را به دست بیاورند اما همیشه خواست ها به حقیقت نمی پیوندند، آن روزها به جا آبادانی جنگ گریبانمان را گرفت، آن روز های به جای فضای باز سیاسی و آزادی بیان انقلاب فرهنگی رفیق صمیمیان شد و پاداش حق طلبی اعدام های 67 بود و زنجیری از قتل های مخوف! شاید همان سال 67 بود که میر حسین دریافت ، انقلابی که برایش سینه چاک کرده از مسیر اصلیش خارج شده، آن روز های سکوت کرد و تنها خواست معلمی باشد روشن فکر و روشن اندیش و امید داشته باشد که مسیر اصلی جای انحراف را بگیرد؛ ای کاش آن روز یکی به او می گفت که دچار خیالی خام است..!
سید علی خامنه ای، فردی که حتی در شورای مرکزی انقلاب هم حضور نداشت اما با زیرکی تمام سوار بر موج سود طلبی ها شد. ابتدا بنی صدر را لجنمال کرد و خود را مطرح نمود، بعد از آن بر تخت ریاست جمهوری چنگ زد و آماده به دست گرفتن تمام قدرت بود که آواری عظیم بر سرش خراب شد، میرحسن موسوی را نخست وزیر او کرده بودند تا در آن شرایط سخت جنگ فردی کارآمد امور را به دست گیرد. ریشه کینه ی او از میرحسین در همان روز ها از بذر حقارتش سرچشمه گرفت. بعد از مرگ خمینی ، رفیق شفیق او هاشمی اورا بر مسند ولایت نشاند تا با یکدیگر تمام قدرت را قبضه کنند، اما شیرینی قدرت آن قدر بود که همه را از میدان به در کند.
سال 88 سالی بود که میرحسین مطمعاً شد که آرزوهایش تنها خیالی خام بوده و ایران دست به گریبان دیکتاتوری جدید شده، او آمد و دوباره ندای کرامت انسانی را سر داد و ندا ها را همراه خود کرد! گذر زمان او را به امید دل جوان ها بدل کرده بود، در ابتدا او سخن از اصلاحات می گفت و بعد از آن که شبنم ها را زیر چرخ ارابه های آتش سرکوبگران یافت لحنش را تغییر داد و از نادانی فراعنه زمان گفت! روز به روز با مردم به جلو آمد تا آنجا که دیگر آن را تاب نیاوردند.حال دیگر این کشتی سکان داری ندارد، هر روز کسی می آید ادعای اندیشمندی و رهبری می کند اما تا به حال تنها توانسته اند از هدف دورمان کنند!

چرخ گردون در گردش است و کسی نمی داند که سرنوشت چیست، اما هراسانم از آن روز که آیندگان یادی از ما بکنند و بگویند آن ها در یک صده دو مصدق داشتند و هر دو در بند بودند و گرفتار، اما آن مردمان یاریشان نرساندند. میرحسین در حصر نیست ، این ما هستیم که در بندیم و از داشتن او محرومیم، این ما هستیم که در اسارت بی تفاوتی ها گیر افتاده ایم، این ما هستیم که چنگال خود کامگی ها لحظه ای آزادمان نمی گذارد. آرزویم این است که فراموش نکنیم زندگی زیباست و می توانیم به آن دست پیدا کنیم، تنها کمی شجاعت می خواهد تا با غیرتمان همراهش کنیم و از شکست نترسیم که اگر این گونه باشد پیروزی نهایی با ماست..91/03/12 K1

                                                                                                                        «به امید آزادی»  

No comments:

Post a comment